انسانی با امیالِ متناقض، اما با هدفِ یگانه.
اگر کلِ جامعه ی بشری را به مثابه واحد بزرگتری در نظر بگیریم، بیشتر متوجه می شویم که «انسان ها» اهداف متفاوتی داشته اند، اما «انسان» به دنبال یک چیز بوده است. چیزی که همچون نخی نامرئی سرنوشت تاریخ را از پی خود کشیده است.
این حقیقت را ای بسا در جهان کسی بهتر از عطار بیان نکرده باشد. شخصیتهای داستان منطق الطیر هیچ یک کامل نیستند،. هر یک نقصی دارد، یکی وسواسی است، یکی از نجاست می هراسد، یکی دچار شهوت شده و دیگری گرفتار مادیات. در شروع داستان ما با جهانِ کثرات مواجهیم، پرندگانِ مختلف یکی یکی به تصویر کشیده می شوند، با رنگها و ویژگیهای متفاوت.
در پایان داستان اما دیگر هیچ فردیتی برقرار نیست، ما با سی مرغ روبروییم که دیگر نمی دانیم دقیقاً چه پرندگانی هستند، زیرا در پیکر سیمرغ رنگ باخته اند.
«چون نگه کردند آن سیمرغ زود، بی شک این سیمرغ آن سیمرغ بود»
شاید وحدتِ وجود را بتوان اینگونه دید که تنها در سایه ی یگانگی انسانهاست که «انسان» به وجود می آید. روزی که انسانها از همه ی اعراض خود تهی می شوند و به فصل مشترک خود برمی گردند، به قوه ی نطق. آنگاه رنگ پوست که هیچ، ایمان و اعتقاد و حتی زنی و مردی هم وجود نخواهد داشت:
مرد و زن چون یک شود آن یک تویی ** چون که یک جا محو شد آنک تویی (مولوی)
اما تا آن روز (که ای بسا هرگز نیاید، بلکه اعتبارش تنها به عنوان یک ایدئولوژی ذهنی باشد) تا چنان روزی، انسان ها همچنان کثیر خواهند بود و متفاوت و این جنگ میان کثرت و وحدت ادامه خواهد داشت. دیالوگی تمام نشدنی بینِ انسان با خودش. و تا آن روز است که زندگی ادامه خواهد داشت.
برچسب:
نویسنده: دانیال شاکری